پنجره نگاه من

پنجره نگاه من

سلام.من ارتمیس هستم.تو این وبلاگ مینویسم. از هر چی.از خودم. روزمرگی هام.نوشته هایی که گه گاهی مینویسم. به نوعی یه وبلاگ شخصی.

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین مطالب

سلام.

من شمارو نمیشناسم و شماهم من رو نمیشناسین. اما خب بازم دلم میخواد بنویسم.خیلی وقته این وبلاگو اپدیت نکردمو مطلبی نزاشتم. حقیقتا اولین بار که اینجارو ساختم بیشتر دنبال یک جا میگشتم تا حرف بزنم توش. مهم نبود چی بگم. صرفا انتشارشون بدم. مهم نبود چند نفر بخونن. البته وقتی میدیدم بازدیدام کمه ناراحت میشدم اما بازم برام دوست داشتنی بود. بعد رفتم اینستاگرام. اما نمیدونم....بلاگ نویسی فرق داره با همش. یه حس خوب داره که با اپ های جدید نمیشه داشتش.

خب گفتم دلم میخواست حرف بزنم. از ماجراهایی که اونموقع درگیرشون بودم خیلی میگذره. الان هم درگیری های جدید خودم رو دارم. انگار نمیشه بدون درگیری بود. همیشه یه چیزی هست که یکم شرایطو نچسب و ناخوشایند بکنه. دیگه یاد گرفتم باهاشون کنار بیام و سعی کنم از بخش های خوب زندگیم بیشتر لذت ببرم. امیدوارم شماهم حالتون بهتر و بهتر بشه این روزا.

این مدت پی بردم که زیادی اهمیت دادن به اینکه چی کار کنم و نکنم، کار احمقانه ای هستش. باید رها تر بود. باید بیشتر به این فکر کرد که ایا زندگی میکنیم یا نه. خوشحالیم یا نه. از خودمون راضییم یا نه. خب عمل کردن به چنین حرفایی با جامعه ای که توشیم سخته اما میشه. یکم روش کار کنیم میتونیم مسیر درستو برای واقعا زندگی کردن پیدا کنیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۹
ارتمیس __
سلام به همگی. امیدوارم بهترین اوقات رو داشته باشین.

اگر از نوشته هام خوشتون اومد میتونین پیج اینستاگرام ام رو هم دنبال کنید

https://www.instagram.com/artemis__mini/
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۱
ارتمیس __
گاهی اوقات حس میکنم پینوکیو ام. این که دلم میخواد یه ادم واقعی باشم.
نمی دونم چرا اما گاهی حس میکنم که من یه ادم چوبی بیشتر نیستم. یه سازه چوبی که هرچقدرم
تلاش میکنه کارش شبیه ادما نیست. با بقیه فرق داره. تو جمع ادما بُر نمیخوره. اما خب من پینوکیو
نیستم. چون اون ذات عجیب ادمی رو که نمیزاره ما کاملا سفید ، کاملا پاک، باشیم رو دارم.
شاید پینوکیو عجیب بود چون تمایلات انسانی رو نداشت. چون بدجنسی روباهه و گربه نره رو نمیدید. فکر میکرد همه مثل خودشن. پینوکیو های از جنس گوشت و پوست، میفهمن که بقیه بدجنسن و درک میکنن تو چه دنیای عجیبی زندگی میکنن. فقط بین این موندن که مثل روباهه و گربه نره باشن یا نه. پینوکیو های ما اگر خیلی خوش شانس باشن تبدیل به پسربچه واقعی میشن. اکثرن به قاعده عجیب دنیا میبازن.

#آرتمیس
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۲۸
ارتمیس __
گاهی ادم به طور واقعی خودکشی نمیکنه. اما به طور واقعی کشته میشه. دوباره و دوباره دوباره. من تاحالا خودمو حلق اویز نکردم.
بار هابهش فکر کردم و میدونم چه حسی داره. چون بار ها بغض لعنتی بوده که دور گلوم پیچیده و خفه ام کرده. میدونم مردن چه حسی داره. بار ها مردمو خودمو دیدم که اون وسط افتاده.
کشته شدن از خودکشی بدتره. وقتی خودکشی میکنی، هیچ امیدی نداری. حداقل خودت داری اینکارو با خودت میکنی. اما وقتی یکی دستاشو گزاشته رو گلوتو داره فشار میده. با تک تک ذره های وجودت دنباله نجاتی.چون یه کور سو امید به زندگی داری. و وقتی امیدت نتیجه نداره.... از خفه شدن نمیمیری بلکه از دردی میمیری که به قلبت فشار میاره.
گاهی این درد تدریجی تو رو میکشه. گاهی اینقدر سریع که هیچ دادگاهی قتلت رو باور نمیکنه. اینطوریه که هیچ وقت عدالت درحقه ادم اجرا نمیشه.
دنیا پره از این نوع قاتلا که دارن راحت برای خودشون میگردن و زندگی که از بقیه مکیدنو زندگی میکنن.

#آرتمیس
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۳
ارتمیس __
میدونی هر ادمی برای خودش یه ربات داره.
الان اگر من یه ربات خیلی پیشرفته بسازم که اصلا نتونی از یک ادم واقعی تشخیصش بدی .... تو بهش چی میگی؟
معلومه یک ربات خیلی پیشرفته.
میبینی. هرکارم که بتونه بکنه. هرچقدرم که شبیه یک ادم باشه.حتی اگر پر از احساسات باشه. ما ته تهش بهش میگیم ربات. عادیه دوست من.ماها به ادم بودنمون مغروریم.
ما ادما هم رباتیم.فقط شاید یه ادمه دیگه، یه ربات دیگه من رو بسازه. ما با مهربونیامون، محبتامون، رنجوندنامون، بی رحمیامون....با اینجور چیزا همو میسازیم. ماها ربات های همدیگه ایم. ربات هایی از جنس ادم که به ادم بودنشون مغرورن.

#آرتمیس
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۴۲
ارتمیس __

میگن جوری زندگی کن که انگار فردایی وجود نداره. نمیدونم همچین کاری درسته یا نه چون اونوقت برنامه ریزی برای اینده بی معنی میشه. درسته که من نمیدونم که ایا به اون اینده خواهم رسید یا نه. اینکه ممکنه همین الان بمیرم و اصلا بعدش بگم هعییی کاش اون کارو انجام داده بودم. اما خب اگر  من به اون اینده برسمو بگم کاش قبلا بیشتر به الانم فکر کرده بودم چی؟

هیچ چیز رو نمیشه پیش بینی کرد و گذشته رو هم نمیشه تغییر داد. تلاش برای انجام این دو کار صرفا برای ادم نگرانی میاره. نگرانی اظطراب و استرس میاره. و این ترکیب تیشه به ریشه زندگی ادم میزنه. شاید مفهوم توی زمان حال زندگی کردن همینه. اینکه تصمیم هایی رو در لحظه الانمون بگیریم که تا بیشترین درصد توی قلبمون مطمعن باشیم، همیشه ازشون راضیم و نسبت بهشون حس خوبی داریمخلاصه اگر برگردیم هم همون تصمیم هارو میگیریم.

از نظر من زندگی یک کلیشه است که خودت باید زیبایی ها و هیجان هارو از توش بکشی بیرون. و تا وقتی تو، خودت، دست به انجام کاری نزنی، توی یک چرخه ی کلیشه ای چرخ میزنی و به اصطلاح زندگی میکنی.


#آرتمیس

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۴
ارتمیس __
نوشتن
همیشه حرف از نوشتن میزنم. اما گاهی فقط نگاه میکنم. فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. اما نمینویسم. یه جا خوندم یک نویسنده هر روز باید بنویسه.حتی یک روز هم نباید اینو فراموش کنه. درواقع درسته. و من دارم توی قهقرای پوچی میرم جلو. چیزی من رو نمیکشونه اونجا بلکه خودم دارم میرم جلو.نمیدونم بانی این تباهی چیه. شایدم بدونم. اما....نمیدونم چرا خودمو نجات نمیدم. یه زمانی مینوشتم. داستان. فن فیک. متن و حتی شعر. اما الان ....درونم خلائه. حرفایی، فکرایی، تصویر هایی رد میشن اما سریعتر از این که بخوام نسبت بهشون عکس العمل نشون بدم میپرن، محو میشن، میرن. شاید من خودمو گم کردم. مهم ترین چیزی که کمک میکرد بنویسم. تنهای چیزی امید داشتم کمکم کنه.
#آرتمیس
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۶
ارتمیس __

سلام به همگی. امیدوارم که حالتون خوب باشه.

من یک داستان مینویسم که توی یک وبلاگ منتشرش میکنم. رمان گونس و خودم این نوع نوشتن رو رمان وبلاگی میدونم. خوشحال میشم که بخونینش. یه سر به ادرسش بزنین ^__^


http://romanman.blog.ir/

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۶:۰۶
ارتمیس __

این چندوزه هرکی رو میبینم. حالا چه دوست چه اشنا. نرسیده شروع میکنن از مشکلاتو بدبختی و گرفتاری گفتن. نمیزارن برسن اصلا. اصلا نمیپرسن چطوری تو؟ چه خبر؟ صرفا میگنو میگنو میگن. درسته هممون درگیریم اما همش غرغراشو سر بقیه نزنین. اونم چند ساعت پشت سره هم. باور کنین بقیه هم مشکلات دارن. فقط شما نیستین که درگیریو بدبختی دارین. اخه اصلا هم مهم نیست من چه حسی پیدا میکنم هی چیزای منفی میگن یا اصلا مهم نیست من ممکنه از این مکالمه خسته بشم!

تهشم میپرسه خب حالا به نظرت چیکار کنم؟ میگم نمیدونم این زندگیه توعه. خودت باید تصمیم بگیری.

میگه نه نه تو بگو نظرتو. بگو.بگو.بگو....

بعدشم که میگم نظرمو میگه خب تو مشکلات منو نداری.جای من نیستی.نمیفهمی که این حرف و میزنی!

یه جوری میگه انگار من ادم نیستم. من که همون اول گفتم نمیدونم. زندگیه خودته.


این کارا رو باهم نکنیم. زندگی به اندازه کافی سخت هست. ب هم حس مثبت بدیم. انرژی مثبت بدیم به جای له کردنه هم زیر حس منفی و خستگی.


#آرتمیس

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۵:۳۴
ارتمیس __

من از سیاست و اقتصاد چیزی نمیدونم. تو حوزه ی اطلاعات و فهم من نیستن. اما بعد اجتماعی چیزیه که فکر کنم هممون تا حدودی ازش یه چیزایی میفهمیم. بعد اجتماعی جامعمون از روابطمون با بقیه و ارتباطمون با خودمون درست شده. چیزیه که کاملا دست خودمونه.

من نمیگم همه چیز الان درسته، نه، وضعیت سختیه. اما چرا حداقل سعی نمیکنیم همون بعدی از جامعمون رو که کاملا به خودمون بستگی داره بهبود ببخشیم. باهم دیگه مهربون تر باشیم. بیشتر به هم احترام بزاریم به حریم شخصی هم، به نظرات هم و کلا وجود همدیگه.

چرا تو خیابون ها به دخترا تیکه میندازین. خوشتون میاد تو خیابون راه برین و یکی همش مزاحمتون بشه. حس مزخرفی داره. جدیدا که خانوما هم به دخترا تیکه میندازن تو خیابون. بیاین از این کارا نکنیم. ماها هممون ادمیم. این کار یه بی احترامی بزرگه. رفعشم کاملا دست خودمونه. که این کارو نکنیم و اگرهم دیدیم کسی اینکارو میکنه بهش بگیم نکنه این کارو.

اگر تو خیابون دعواس فیلم نگیریم. جلوشو بگیریم! نزاریم همو بزنن. نگیم به ما چه. اگر یکی تو خیابون یه خانم رو زد باهاش برخورد کنیم. نگیم ناموس خودشه به ما چه. هیچ ادمی لیاقتش کتک خوردن نیست.

میدونم زندگی سخته و پیچیدگی های خودشو داره اما تو مترو، ترافیک، اتوبوس و همه اینجاهای عمومی و شلوغ هوای همو داشته باشیم. چیزی هم پیش اومد سعی کنیم خوشبین و مهربون باشیم.

بیاین به همه ی قشر های جامعه احترام بزاریم. چه رفتگر چه معلم چه کارگر چه مهندس چه پزشک و همه شغلای دیگه. ما تو جامعمون به همشون احتیاج داریم و همه شغل ها قابل احترام اند. همه این افراد زحمت میکشند توی حیطه کاری خودشون.

خیلی کارا میشه کرد. مردم، مردم رو نجات میدن.بیاین با مهربون تر بودن. با بیشتر همرو درک کردن به هم کمک کنیم.


#آرتمیس


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۲:۳۸
ارتمیس __

توی یک فیلمی میگفت مشکل زندگی واقعی اینه که تو لحظات حساس موسیقی پس زمینه نداره. اما....فکر کنم داره اما چون بحث زندگی واقعیه؛ موسیقی پس زمینه اش هم زندگی واقعی طوره. اون لحظه حساسی که ناگهان تمام افکار دنیا به ذهنت هجوم میاره. حرفی نمیتونی بزنی اما مغزت دلش پره و داره خودشو خالی میکنه. تمام فکر هارو، همشونو باهم، خالی میکنه روت و هرکدوم از اون فکر ها شروع به خوردنت میکنن.این موسیقی زندگی تو لحظات حساسه.

یا سکوت. گاهی تو لحظات حساس ذهن ادم یکهو خالی میشه. لحظه ای که مغزت اینقدر ساکت میشه که صرفا صداهای محیط اطراف گوشاتو پر میکننو تو ذهنت اکو وار میچرخن...


#آرتمیس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۶
ارتمیس __

پسرک به وزنه روبه رویش نگاه میکرد. وزنه سفید مربع شکل قدیمی که شده بود منبع درامد او. کنار پیاده رو توی سایه نازک دیوار نشسته بود. به ادما نگاه میکرد. شاید یکی بخواد با وزنه او خودش را وزن کند.آدم ها یا بی تفاوت از کنارش رد میشدند یا با ترحم تا لحظه اخر بهش زل میزدند.اما کسی بهش نزدیک نمیشد.ترحم مردم فقط تو چشماشون بود و به قلبشون نمیرسید.

گرسنش بود. چند روزی بود که پول خوبی گیرش نیومده بود. نه خودش و نه خواهرش غذای درست و حسابی نخورده بودن.

_ چطوری مرد کوچک؟ کارو کاسبی چطوره؟

بچه های کار زود بزرگ میشوند. زود روی کثیف و عجیب و ادم خوار جامعه رو میبینند. پسرک میدونست مردی که با لبخند سمتش خم شده و این را ازش میپرسه از چه قماشیه.

_ اهل کار هستی مرد؟

پسرک میدونست این سوال تهش به کجاها و چه کارایی ختم میشه. اما نه گفتن بهش سخت بود درحالی که باید بهش نه میگفت. صدای قار و قور شکمش اونو یاد خواهرشم انداخت

_ اره. اهل کار هستم.

جوابش چاره ای بود به راه بی چاره ای که امثال ما بدای بچه های کار میزاریم. با فقط نگاه کردنو رد شدن. با طوری برخورد کردن که انگار اصلا وجود ندارن.


#آرتمیس

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۴
ارتمیس __

زن ها گاهی اوقات حرفی نمی زنند چون به نظرشان لازم نیست که چیزی گفته شود!

تنها با نگاهشان حرف میزنند. اگر زنی برایتان اهمیت دارد از چشمانش به سادگی نگذرید! به هیچ وجه...


••سؤتفاهم

[سیمون دوبوار] 


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۷
ارتمیس __




۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۰
ارتمیس __

داشتم با یکی حرف میزدم. حرف شد که اره دیگه تو این مملکت با درس نمیشه به جایی رسید. بیستو هشت سالش بودو نقاش ساختمون بود. از کارش ناراضی به نظر میومد. وقتی اینو میگفت من تو ذهنم یه بیستو هشت ساله دیگه اومد که با همون درس خوندن به جایی رسیده بود. جایی که الان کاملا از زندگیش راضیه. فکر کنم موضوع مملکتو جامعه و این چیزا نیست. اینه که کاریو انجام بدیم که دوستش داریم. نه چیزی که مادر و پدرامون میگن. نه چیزی عامه مردم الان میگن خوبه. نه چیزی که صرفا درامدش بالاس.

جدای از اون مسئله....امید چیزیه که کم داریمش. امید به زندگی. به اینکه خودمون قهرمان زندگیمون هستیم. که محیط نمیتونه مارو محدود کنه مگر این که خودمون بهش اجازه بدیم. خودمون نا امید بشیمو زندگیمونو بسپاریم دست جریان زمان.

حالا خودت فکر کن. ارزششو داره که زندگیتو اینجوری بده بره؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۷
ارتمیس __
گاهی اوقات که یک روز رو بد شروع میکنیم، همینطور بد هم ادامش میدیم. برای من این ری اکشنی به استرسه. که برنامه هام به هم ریخته. که هیچی درست نمیشه حالا و فکرای منفی دیگه. اما حقیقت اینه که هیچ کدوم از اون فکرای منفی واقعی نیستن و با کمی ارامشو اراده میشه روز عالی رو داشت.به خودت اعتماد کن.^^
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۶
ارتمیس __

جدیدا یک کتاب خوندم.کلا پوکر شدم:/

کتاب قهوه سرد اقای نویسنده....تو کتاب شخصیته یه جا میگفت گاهی بهتره یه فیلم خوبه نصفه ببینی تا یه فیلم خوب با یه پایان بد. کتابش خودش اثبات حرفش بود:|

چرا؟!! شروع به اون خوبی....ادامه ی خوب.....پایان کلا نابود کننده

البته این نظر منه. این حسیه که این کتاب به من داد.

نویسنده مشخصا قلم  خوبو گیرایی داشت اما انگار نمیدونسته داستان داره کجا میره وقتی مینوشتتش. انگار نمی دونسته اخرش میخواد چی بنویسنده برای پایان و وقتی به اخرش رسیده صرفا کتابو تموم کرده. حتی رمزشم. انگار بیشتر هدف وجوده رمز خاص کردنه کتاب بوده تا رسوندنه مفهومه خاصی یه خواننده.

حالا من اینقد اعتراضی حرف میزنم، بازم بگم این حسیه که کتاب به من داد. شاید یک نفر واقعا کتابو دوست داشته باشه

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۲
ارتمیس __
آدم ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند 
همه‌چیز را همین جور آماده از دکان ها میخرند؛
اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند٬آدم ها مانده اند بی دوست
 
از کتاب شازده کوچولو 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۱
ارتمیس __

من خودخواهی ادما رو در ببن صفحات زندگیم تا الان دیدم. خودخواه واقعی هیچ وقت همیشه و همه جا خودشو به بقیه نشون نمیده.خودخواه واقعی مواظبه که بقیه نفهمن که خودخواهه تا که بد نبیننش. اون مراقبه که وقتی داره فقط از خودش مراقبت میکنه بقیه اینو نفهمن. این ادما مهربونیشون به بقیه هم خودخواهانس.دنیای ما پره ازین ادما....اما خب کاری هست که بشه کرد؟

چی میشه که این طوری میشه...یک ادم میتونه اینقدر خودخواه باشه.من به ذات اعتقاد ندارم. که ذات یکی از اول خراب بوده. اگرم چیزی به نام ذات وجود داره از اول خراب نیست. کم کم خراب میشه....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۵۰
ارتمیس __

سلام. میخوام یه کتاب بهتون معرفی کنم. کتاب خیلی خوبیه و به نظرم کتابیه که به خیلی از دانش اموزا و محصلا میتونه کمک کنه

کتاب " استرس امتحان،نگران نباشید" نوشته ی "سو دُرلند"

کتابیه که برای کاهش اضطراب امتحان کمک خوبی میتونه بهتون بکنه^^

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۱:۴۹
ارتمیس __